خراج خواستن دارا از اسکندر

غزلستان :: نظامی :: شرف نامه

افزودن به مورد علاقه ها
بيا ساقى آن جام آيينه فام
به من ده که بر دست به جاى جام
چو زان جام کيخسرو آيين شوم
بدان جام روشن جهان بين شوم
بيا تا ز بيداد شوئيم دست
که بى داد نتوان ز بيداد رست
چه بنديم دل در جهان سال و ماه
که هم ديو خانست و هم غول راه
جهان وام خويش از تو يکسر برد
به جرعه فرستد به ساغر بود
چو باران که يک يک مهيا شود
شود سيل و آنگه به دريا شود
بيا تا خوريم آنچه داريم شاد
درم بر درم چند بايد نهاد
نهنگى به ما برگذر کرده گير
همه گنج ناخورده را خورده گير
از آن گنج کاورد قارون به دست
سرانجام در خاک بين چون نشست
وزان خشت زرين شداد عاد
چه آمد به جز مردن نامراد
درين باغ رنگين درختى نرست
که ماند از قفاى تبرزن درست
گزارش کن زيور تاج و تخت
چنين گفت کان شاه فيروز بخت
يکى روز فارغ دل و شاد بهر
بر آسوده بود از هوسهاى دهر
مى ناب در جام شاهنشهى
گهى پر همى کرد و گاهى تهى
حکيمان هشيار دل پيش او
خردمند مونس خرد خويش او
به هر نسبتى کامد از بانگ چنگ
سخن شد بسى در نمطهاى تنگ
به هر جرعه مى که شه مى فشاند
مهندس درختى در او مى نشاند
درخشان شده مى چو روشن درخش
قدح شکر افشان و مى نوش بخش
دماغ نيوشنده را سرگران
ز نوش مى و رود رامشگران
سرشک قدح ناله ارغنون
روان کرده از رودها رود خون
زهى زخم کز زخمه چون شکر
شود رود خشکى بدو رود تر
در آن بزم آراسته چون بهشت
گل افشان تر از ماه ارديبهشت
سکندر جهانجوى فرخ سرير
نشسته چو بر چرخ بدر منير
ز دارا درآمد فرستاده اى
سخنگوى و روشن دل آزاده اى
چو خسرو پرستان پرستش نمود
هم او را و هم شاه خود را ستود
چو کرد آفرين بر جهان پهلوان
شنيده سخن کرد با او روان
ز دارا درود آوريدش نخست
نداده خراج کهن باز جست
که چون بود کز گوهر و طوق و تاج
ز درگاه ما واگرفتى خراج
زبونى چه ديدى تو در کار ما
که بردى سر از خط پرگار ما
همان رسم ديرينه را کاربند
مکن سرکشى تا نيابى گزند
سکندر ز گرمى چنان برفروخت
که از آتش دل زبانش بسوخت
کمان گوشه ابرويش خم گرفت
ز تنديش گوينده را دم گرفت
چنان ديد در قاصد راه سنج
که از جوش دل مغزش آمد به رنج
زبان چون ز گرمى بر آشفته شد
سخن هاى ناگفتنى گفته شد
فرو گفت لختى سخنهاى سخت
چو گويد خداوند شمشير و تخت
که را در خرد راى باشد بلند
نگويد سخن هاى ناسودمند
زبان گر به گرمى صبورى کند
ز دورى کن خويش دورى کند
سخن گر چه با او زهازه بود
نگفتن هم از گفتنش به بود
چو خوش گفت فرزانه پيش بين
زبان گوشتين است و تيغ آهنين
نباشد به خود بر کسى مرزبان
که گويد هر آنچ آيدش بر زبان
گزارنده پير کيانى سرشت
گزارش چنين کرد از آن سرنبشت
که وقتى که از گوهر و تيغ و تاج
ز يونان شدى پيش دارا خراج
در آن گوهرين گنج بن ناپديد
بدى خايه زر خداى آفريد
منقش يکى خسروانى بساط
که بيننده را تازه کردى نشاط
چوقاصد زبان تيغ پولاد کرد
خراج کهن گشته را ياد کرد
برو بانگ زد شهريار دلير
که نتوان ستد غارت از تندشير
زمانه دگرگونه آيين نهاد
شد آن مرغ کو خايه زرين نهاد
سپهر آن بساط کهن در نوشت
بساطى دگر ملک را تازه گشت
همه ساله گوهر نخيزد ز سنگ
گهى صلح سازد جهان گاه جنگ
به گردن کشى بر مى آور نفس
به شمشير با من سخن گوى بس
تو را آن کفايت که شمشير من
نيارد سر تخت تو زير من
چو من با رکابى که برداشتم
عنان جهان بر تو بگذاشتم
تو با آنکه دارى چنان توشه اى
رها کن مرا در چنين گوشه اى
بر آنم مياور که عزم آورم
به هم پنجه اى با تو رزم آورم
به يک سو نهم مهر و آزرم را
به جوش آورم کينه گرم را
مگر شه نداند که در روز جنگ
چه سرها بريدم در اقصاى زنگ
به يک تاختن تا کجا تاختم
چه گردنکشان را سرانداختم
کسى کارمغانى دهد طوق و تاج
چو زنهاريان چون فرستد خراج
ز من مصر بايد نه زر خواستن
سخن چون زر مصرى آراستن
ببين پايگاه مرا تا کجاست
بدان پايه بايد ز من مايه خواست
مينگيز فتنه ميفروز کين
خرابى مياور در ايران زمين
تو را ملکى آسوده بى داغ و رنج
مکن ناسپاسى در آن مال وگنج
مشوران به خودکامى ايام را
قلم درکش انديشه خام را
ز من آنچه بر نايدت در مخواه
چنان باش با من که با شاه شاه
فرستاده کاين داستان گوش کرد
سخنهاى خود را فراموش کرد
سوى شاه شد داغ بر دل کشان
شتابنده چون برق آتش فشان
فرو گفت پيغامهاى درشت
کزو سروبن را دو تا گشت پشت
چو دارا جواب سکندر شنيد
يکى دور باش از جگر بر کشيد
که بى سکه اى را چه يارا بود
که هم سکه نام دارا بود
به تندى بسى داستان ياد کرد
گزان شد نيوشنده را روى زرد
بخنديد و گفت اندر آن زهر خند
که افسوس بر کار چرخ بلند
فلک بين چه ظلم آشکارا کند
که اسکندر آهنگ دارا کند
سکندر نه گر خود بود کوه قاف
که باشد که من باشمش هم مصاف
چنان پشه اى را به جنگ عقاب
که از قطره دان پيش درياى آب
سبک قاصدى را به درگاه او
فرستاد و شد چشم بر راه او
يکى گوى و چوگان به قاصد سپرد
قفيزى پر از کنجد ناشمرد
در آموختنش راز آن پيشکش
بدان تعبيه شد دل شاه خوش
سوى روم شد قاصد تيزگام
ز دارا پذيرفته با خود پيام
زره چون در آمد بر شاه روم
فروزنده شد همچو آتش ز موم
سرافکنده در پايه بندگى
نمودش نشان پرستندگى
نخستين گره کز سخن باز کرد
سخن را به چربى سرآغاز کرد
که فرمان دهان حاکم جان شدند
فرستادگان بنده فرمان شدند
چه فرمايدم شاه فيروز راى
که فرمان فرمانده آرم به جاي؟
سکندر بدانست کان عذر خواه
پيامى درشت آرد از نزد شاه
به بى غاره گفتا بياور پيام
پيام آور از بند بگشاد کام
متاعى که در سله خويش داشت
بياورد و يک يک فرا پيش داشت
چو آورده پيش سکندر نهاد
به پيغام دارا زبان برگشاد
ز چوگان و گوى اندر آمد نخست
که طفلى تو بازى به اين کن درست
وگر آرزوى نبرد آيدت
ز بيهودگى دل به درد آيدت
همان کنجد ناشمرده فشاند
کزين بيش خواهم سپه بر تو راند
سکندر جهان داور هوشمند
درين فالها ديد فتحى بلند
مثل زد که هر چه آن گريزد ز پيش
به چوگان کشيدش توان پيش خويش
مگر شاه از آن داد چوگان به من
که تا زو کشم ملک بر خويشتن
همان گوى را مرد هيئت شناس
به شکل زمين مى نهد در قياس
چو گوى زمين شاه ما را سپرد
بدين گوى خواهم ازو گوى برد
چو زين گونه کرد آن گزارشگرى
به کنجد در آمد در داورى
فرو ريخت کنجد به صحن سراى
طلب کرد مرغان کنجد رباى
به يک لحظه مرغان در او تاختند
زمين را ز کنجد بپرداختند
جوابيست گفتا درين رهنمون
چو روغن که از کنجد آيد برون
اگر لشکر از کنجد انگيخت شاه
مرا مرغ کنجد خور آمد سپاه
پس آنگه قفيزى سپندان خرد
به پاداش کنجد به قاصد سپرد
که شه گر کشد لشگرى زان قياس
سپاه مرا هم بدينسان شناس
چو قاصد جوابى چنين ديد سخت
به پشت خر خويش بربست رخت
به دارا رساند از سکندر جواب
جوابى گلوگير چون زهر ناب
برآشفت از آن طيرگى شاه را
که حجت قوى بود بدخواه را
جهاندار دارا دران داورى
طلب کرد از ايرانيان ياورى
ز چين و ز خوارزم و غزنين و غور
زمين آهنين شد ز نعل ستور
سپاهى بهم کرد چون کوه قاف
همه سنگ فرساى و آهن شکاف
چو عارض شمار سپه برگرفت
فرو ماند عقل از شمردن شگفت
ز جنگى سواران چابک رکاب
به نهصد هزار اندر آمد حساب
جهانجوى چون ديد کز لشگرش
همى موج دريا زند کشورش
سپاهى چو آتش سوى روم راند
کجا او شد آن بوم را بوم خواند
به ارمن درآمد چو درياى تند
صبا را شد از گرد او پاى کند
زمين در زمين تا به اقصاى روم
بجوشيد دريا بلرزيد بوم
علف در زمين گشت چون گنج گم
ز نعل ستوران پيگانه سم
پى شاه اگر آفتابى کند
به هر جا که تابد خرابى کند



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.