رفتن اسکندر به کوه البرز

غزلستان :: نظامی :: شرف نامه

افزودن به مورد علاقه ها
بايد ساقى آن شير شنگرف گون
که عکسش درآرد به سيماب خون
به من ده که سيماب خون گشته ام
به سيماب خون ناخنى رشته ام
برآنم من اى همت صبح خيز
که موج سخن را کنم ريز ريز
به زرين سخن گوهر آرم به چنگ
سر زير دستان درآرم به سنگ
زر آن زور و زهره کى آرد به دست
که داراى دين را کند زيردست
زر از بهر مقصود زيور بود
چو بندش کنى بندى از زر بود
توانگر که باشد زرش زير خاک
ز دزدان بود روز وشب ترسناک
تهى دست کانديشه زر کند
تمناى گنجش توانگر کند
چو از زر تمناى زر بيشتر
توانگرتر آنکس که درويش تر
جهان آن جهان شد که درويش راست
که هم خويشتن را و هم خويش راست
شب و روز خوش ميخورد بى هراس
نه از شحنه بيم و نه از دزد پاس
فراوان خزينه فراوان غمست
کمست انده آن را که دنيا کمست
گزارنده عقد گوهر کشان
خبر داد از آن گوهر زر فشان
که چون کرد سالار جمشيد هوش
ميى چند بر ياد نوشابه نوش
به ريحان و ريحانى دل فروز
بسر برد با خسروان چند روز
يکى روز بنشست بر عزم کار
بساطى برآراست چون نوبهار
حصارى چنان ز انجمن برکشيد
که انجم در آن برج شد ناپديد
گرانمايگان سپه را بخواند
گرامى کنان هر يکى را نشاند
شدند انجمن کاردانان دهر
ز فرهنگ شه برگرفتند بهر
شه از قصه آرزوهاى خويش
سخنها ز هر دستى آورد پيش
که دوشم چنان در دل آمد هوس
که جز با شما برنيارم نفس
به نيروى راى شما مهتران
جهان را نبينم کران تا کران
سوى روم ازين پيش بودم بسيچ
عنان مرا داد از آن چرخ پيچ
بر آنم که تا جمله مرز و بوم
نگردم نگردد سرم سوى روم
در آباد و ويران نشست آورم
همه ملک عالم به دست آورم
کنم دست پيچى به سنجابيان
زنم سکه بر سيم سقلابيان
به هر بوم و هر کشورى گر زميست
ببينم که خوشدل کدام آدميست
از آن خوشدلى بهره يابم مگر
که آهن بر آهن شود کارگر
نخستين خرامش در اين کوچگاه
به البرز خواهم برون برد راه
وزان کوچ فرخ درآيم به دشت
ز صحرا به دريا کنم بازگشت
تماشاى درياى خزران کنم
ز جرعه بر او گوهر افشان کنم
چو موکب درآرم به دريا کنار
کنم هفته اى مرغ و ماهى شکار
ببينم که تا عزم چون آيدم
زمانه کجا رهنمون آيدم
چه گوئيد هر يک بر اين داستان
که دولت نپيچد سر از راستان
زمين بوسه دادند يکسر سپاه
که تدبير ما هست تدبير شاه
کجا او نهد پاى ما سر نهيم
ز فرمان او بر سر افسر نهيم
اگر آب و آتش کند جاى ما
نگردد ز فرمان او راى ما
گر اندازد از کوه ما را به خاک
بيفتيم و در دل نداريم باک
ز شاه جهان راه برداشتن
ز ما خدمت شاه بگذاشتن
شه آسوده دل شد ز گفتارشان
نوازشگرى کرد بسيارشان
بسيچيد ره را به آهستگى
گشاد از خزينه در بستگى
غنى کرد گردنکشان را ز گنج
ز گوهر کشى لشگر آمد به رنج
جهاندار چون ديد کز گنج و زر
غنيمت کشان را گران گشت سر
در آن پيش بينى خرد پيشه کرد
که لختى ز چشم بد انديشه کرد
ز بس گنج و گوهر که دربار داشت
بهر جا که شد راه دشوار داشت
به کوه و به صحرا و سختى و رنج
سپاهش به گردون کشيدند گنج
چو در خاطر آمد جهانجوى را
که در چنبر آرد گلين گوى را
زمين را شود ميل و منزل شناس
به ترى و خشگى رساند قياس
بداند زمين را که پست و بلند
درازاش چند است و پهناش چند
ز هر داد و بيدادى آگه شود
به راه آرد آن را که از ره شود
فرو شويد از دور بيداد را
رهاند ز خون خلق آزاد را
بهر بيم گاهى حصارى کند
ز بهر سرانجام کارى کند
ز دورى در آن ره شد انديشناک
که دارد ره دور درد و هلاک
نبايد که ضايع شود رنج او
شود روزى دشمنان گنج او
سپاه از غنيمت گرانبار ديد
بترسيد چون گنج بسيار ديد
يکى آنکه سيران نکوشند سخت
که ترسند از ايشان ستانند رخت
دگر آنکه ناسيرى آيد به جنگ
دو دستى زند تيغ بر بوى رنگ
ز فرزانگان الهى پناه
صد و سيزده بود با او براه
همه انجمن ساز و انجم شناس
به تدبير هر شغل صاحب قياس
از آن جمله در حضرت شهريار
بليناس فرزانه بود اختيار
بهر کار ازو چاره درخواستى
کزو کردن چاره برخاستى
ز دشوارى راه و گنجى چنان
سخن راند با کارسنجى چنان
جوابش چنان آمد از پيش بين
که شه گنج پنهان کند در زمين
سپه نيز با شاه فرمان کنند
به ويرانها گنج پنهان کنند
ز بهر گواهى بهر گنجدان
طلسمى کند هريک از خود نشان
بدان تا چو آيند از راه دور
ز هر تيره چاهى برآرند نور
گواهى که بر گنج خويش آورند
نمودار پيشينه پيش آورند
شه اين راى را عالم آراى ديد
سپه را ملامت در اين راى ديد
به زير زمين گنج را جاى کرد
طلسمى بر آن گنج بر پاى کرد
بفرمود تا هر کرا گنج بود
نهان کرد کز بردنش رنج بود
پراکنده هر يک در آن کوه و دشت
به گل گنج پوشيد و خود بازگشت
جدا هر يکى برسر مال خويش
برانگيخت شکلى ز تمثال خويش
چنان بود شب بازى روزگار
که شه را دگرگون شد آموزگار
ز هنجار ديگر درآمد به روم
فرو ماند گنج اندران مرز و بوم
همان لشگرش را ز بس برگ و ساز
بدان گنج پنهان نيامد نياز
ز بس گنج پيدا که دريافتند
سوى گنج پوشيده نشتافتند
چو در خانه روم کردند جاى
ز شغل جهان در کشيدند پاى
يکى ديگر سنگين برافراختند
به جمهور طاعتگهش ساختند
همه نسخت گنج نامه که بود
به دارنده دير دادند زود
که تا هرکه اوباشد ايزد پرست
از آن نامه ها گنجى آرد به دست
هنوز اندران دير ديرينه سال
بسى گنجنامه است از آن گنج و مال
کسانى که از راه خدمتگرى
کنند آن صنم خانه را چاکرى
از آن گنج نامه دهندش يکى
اگر بيش باشد وگر اندکى
بيايند و آن گنجدان بشکنند
وزان گنج پارنج خود برکنند
مگر داد دولت مرا پاى رنج
که پايم فرو رفت ازينسان به گنج



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.