حكايت در شناختن دوست و دشمن را

غزلستان :: سعدی شیرازی :: بوستان
مشاهده برنامه «بوستان سعدی» در فروشگاه اپل


افزودن به مورد علاقه ها
شنيدم كه داراى فرخ تبار
ز لشكر جدا ماند روز شكار
دوان آمدش گله‌بانى به پيش
بدل گفت داراى فرخنده كيش
مگر دشمن است اين كه آمد به جنگ
ز دورش بدوزم به تير خدنگ
كمان كيانى به زه راست كرد
به يك دم وجودش عدم خواست كرد
بگفت اى خداوند ايران و تور
كه چشم بد از روزگار تو دور
من آنم كه اسبان شه پرورم
به خدمت بدين مرغزار اندرم
ملك را دل رفته آمد بجاى
بخنديد و گفت: اى نكوهيده راى
تو را ياورى كرد فرخ سروش
وگر نه زه آورده بودم به گوش
نگهبان مرعى بخنديد و گفت:
نصحيت ز منعم نبايد نهفت
نه تدبير محمود و راى نكوست
كه دشمن نداند شهنشه ز دوست
چنان است در مهترى شرط زيست
كه هر كهترى را بدانى كه كيست
مرا بارها در حضر ديده‌اى
ز خيل و چراگاه پرسيده‌اى
كنونت به مهر آمدم پيشباز
نمي‌دانيم از بدانديش باز
توانم من، اى نامور شهريار
كه اسبى برون آرم از صد هزار
مرا گله‌بانى به عقل است و راى
تو هم گله‌ى خويش داري، بپاى
در آن تخت و ملك از خلل غم بود
كه تدبير شاه از شبان كم بود



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.