رفتن اسکندر به جانب مغرب و زيارت کعبه

غزلستان :: نظامی :: شرف نامه

افزودن به مورد علاقه ها
بيا ساقى آن مى که محنت برست
به چون من کسى ده که محنت خورست
مگر بوى راحت به جانم دهد
ز محنت زمانى امانم دهد
مبارک بود فال فرخ زدن
نه بر رخ زدن بلکه شه رخ زدن
بلندى نمودن در افکندگى
فراهم شدن در پراکندگى
چو شمع از درونسو جگر سوختن
برونسو ز شادى برافروختن
چو عاجز شود مرد چاره سگال
ز بيچارگى در گريزد به فال
کليد آرد از ريگ و سنگى به چنگ
که آهن بسى خيزد از ريگ و سنگ
درى را که در غيب شد ناپديد
بجز غيب دان کس نداند کليد
ز بهبود زن فال کان سود تست
که به بود تو اصل بهبود تست
مرنج ار نزارى که فربه شوى
چو گوئى کز اين به شوم به شوى
ز ما قرعه بر کارى انداختن
ز کار آفرين کارها ساختن
درين پرده کانصاف يارى دهست
اگر پرده کنج نيارى بهست
دلا پرده تنگست يارم تو باش
ز پرده در آن پرده دارم تو باش
گزارنده بيت غراى من
که شد زيب او زيور آراى من
خبر مى دهد کان جهان گير شاه
چو بر زد به گردون سر بارگاه
فرستادنى را زهر مرز بوم
فرستاد با استواران به روم
چو گشت از فسون جهان بى هراس
جهانرا به گشتن نگهداشت پاس
همه عالم از مژده داد او
نخوردند يک قطره بى ياد او
سکندر که فرخ جهاندار بود
شب و روز در کار بيدار بود
بساز جهان برد سازندگى
نوائى نزد جز نوازندگى
جهان گر چه زير کمند آمدش
نکرد آنچه نادلپسند آمدش
نيازرد کس را ز گردنکشان
پديد آوريد ايمنى را نشان
اگر نيز پهلو زنى را بکشت
ازو بهترى را قوى کرد پشت
وگر بوم و شهرى ز هم برگشاد
ازان به يکى شهر ديگر نهاد
زمانه جز اين بود نبيند صواب
که اينرا کند خوب و آنرا خراب
سکندر که کرد آن عمارت گرى
کجا تا کجا سد اسکندرى
ز پرگار چين تا حد قيروان
به درگاه او گشت پيکى روان
وثيقت طلب کرد هر سرورى
به زنهار خواهى ز هر کشورى
از آن تحفه ها کان بود دلفريب
فرستاد هر کس به آيين و زيب
جهاندار فرمود کز مشک ناب
نويسند هر جانبى را جواب
ازان پس که چندى برآمد براين
سرى چند زد آسمان بر زمين
خديو جهان در جهان تاختن
برآراست عزم سفر ساختن
هنرنامه هاى عرب خوانده بود
در آن آرزو سالهامانده بود
که چون در عجم دستگاهش بود
عرب نيز هندوى راهش بود
همان کعبه را نيز بيند جمال
شود شاد از آن نقش فيروز فال
چو ملک عجم رام شد شاه را
به ملک عرب راند بنگاه را
به خروارها گنج زر بر گرفت
به عزم بيابان ره اندر گرفت
سران عرب را زر افشان او
سرآورد بر خط فرمان او
چو ديدند فيروزى لشکرش
عرب نيز گشتند فرمانبرش
چنان تاخت بر کشور تازيان
کزو تازيان را نيامد زيان
به هر منزلى کو عنان کرد خوش
همش نزل بردند و هم پيشکش
بجز خوردنيهاى بايستنى
همان گوسفندان شايستنى
به اندازه دسترسهاى خويش
کشيدند بسيار گنجينه پيش
هم از تازى اسبان صحرا نورد
هم از تيغ چون آب زهرا بخورد
هم از نيزه خطى سى ارش
سنانش به خون يافته پرورش
شتر نيز هم ناقه هم بيسراک
شتابنده چون باد و از گرد پاک
اديم و دگر تحفه هاى غريب
هم از جنس جوهر هم از جنس طيب
زمان تا زمان از پى جاه او
کشيدند حملى به درگاه او
جهاندار کان ديد بگشاد گنج
به خروارها گشت پيرايه سنج
همه باديه فرش اطلس کشيد
زمين زير ياقوت شد ناپديد
سوى کعبه شد رخ برافروخته
حساب مناسک در آموخته
قدم بر سر ناف عالم نهاد
بسا نافه کز ناف عالم گشاد
چو پرگار گردون بر آن نقطه گاه
به پاى پرستش بپيموده راه
طوافى کز او نيست کس را گزير
برآورد و شد خانه را حلقه گير
نخستين در کعبه را بوسه داد
پناهنده خويش را کرد ياد
بر آن آستان زد سر خويش را
خزينه بسى داد درويش را
درم دادنش بود گنج روان
شتر دادنش کاروان کاروان
چو در خانه راستان کرد جاى
خداوند را شد پرستش نماى
همه خانه در گنج و گوهر گرفت
در و بام در مشگ و عنبر گرفت
چو شرط پرستش بجاى آوريد
اديم يمن زير پاى آوريد
يمن را برافروخت از گرد خيل
چنان چون اديم يمن را سهيل
دگر ره درآمد به ملک عراق
سوى خانه خويش کرد اتفاق
بريدى درآمد چو آزادگان
ز فرمانده آذر آبادگان
که شاه جهان چون جهان رام کرد
ستم را ز عالم تهى نام کرد
چرا کار ارمن فرو هشت سست
نکرد آن بر و بوم را باز جست
به روز تو اين بوم نزديک تر
چرا ماند از شام تاريک تر
به ارمن در آتش پرستى کنند
دگر شاه را زير دستى کنند
در ابخاز کرديست عادى نژاد
که از رزم رستم نيارد به ياد
دوالى بنام آن سوار دلير
برآرد دوال از تن تند شير
دليران ارمن هواخواه او
کمر بسته بر رسم و بر راه او
همه باده بر ياد او مى خورند
خراج ولايت بدو مى برند
اگر شه نخواهد بر او تاختن
ز ما خواهد اين ملک پرداختن
جهاندار کاين زور بازو شنيد
سپه را ز بابل به ارمن کشيد
فرو شست از آلايش آن بوم را
پسند آمد ارمن شه روم را
برافکند از او رسم و راه بدان
پرستيدن آتش موبدان
وز آنجا شبيخون بر ابخاز کرد
در کين بر ابخازيان باز کرد
تبيره به غريدن افتاد باز
سر نيزه با آسمان گفت راز
بهر قلعه کو داد پيغام خويش
کليد در قلعه بردند پيش
دوالى سپهدار ابخاز بوم
چو دانست کامد شهنشاه روم
دوال کمر بر وفا کرد چست
دل روشن از کينه شاه شست
روان کرد مرکب چو کار آگهان
به بوسيدن دست شاه جهان
بسى گنجهاى گرانمايه برد
به گنجينه داران خسرو سپرد
درآمد ز درگاه و بوسيد خاک
دل از دعوى دشمنى کرد پاک
سکندر جهاندار گيتى نورد
چو ديد آنچنان مردى آزاد مرد
نوازشگرى را بدو راه داد
به نزديک تختش وطنگاه داد
بپرسيدش اول به آواز نرم
به شيرين زبانى دلش کرد گرم
بفرمود تا خازن زود خيز
کند پيل بالا بر او گنج ريز
سزاوار او خلعتى شاهوار
برآرايد از طوق و از گوشوار
ز ديبا و گوهر ز شمشير و جام
دهد زينت پادشاهى تمام
چنان کرد گنجور کار آزماى
که فرمود شاهنشه خوب راى
دوالى ملک چون به نيک اخترى
بپوشيد سيفور اسکندرى
ز طوق زر و تاج گوهر نشان
شد از سرفرازان و گردنکشان
به شکر شهنشه زبان برگشاد
ز يزدان بر او آفرين کرد ياد
شتابنده تر شد در آن بندگى
سرافراز گشت از سرافکندگى
ميان بست بر خدمت شهريار
وزان پس همه خدمتش بود کار
به خسرو پرستى چنان خاص گشت
که از جمله خاصگان درگذشت
بدان مرز روشنتر از صحن باغ
فروزنده شد چشم شه چون چراغ
سوادى چنان ديد داراى دهر
برآسود و از خرمى يافت بهر
چنين گفت با پور دهقان پير
که تفليس از او شد عمارت پذير
در آن بوم آراسته چون بهشت
شب و روز جز تخم نيکى نکشت
بفرمود بر خاک آن مرز و بوم
اساسى نهادن بر آيين روم
تماشا کنان رفت از آن مرحله
عنان کرد بر صيد صحرا يله
دو هفته کم و بيش در کوه و دشت
به صيد افکنى راه در مى نوشت
چو از مرغ و ماهى تهى کرد جاى
به نوشابه بردع آورد راى
ز تعظيم آن زن خبردار بود
که با ملک و بامال بسيار بود
جهان سبز ديد از بسى کشت و رود
به سرسبزى آمد در آنجا فرود



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.