داستان نوشابه پادشاه بردع - قسمت اول

غزلستان :: نظامی :: شرف نامه

افزودن به مورد علاقه ها
بيا ساقى آن مى که جان پرور است
چو آب روان تشنه را درخور است
دراين غم که از تشنگى سوختم
به من ده که مى خوردن آموختم
خوشا ملک بردع که اقصاى وى
نه ارديبهشت است بى گل نه دى
تموزش گل کوهسارى دهد
زمستان نسيم بهارى دهد
بهشتى شده بيشه پيرامنش
ز گر کوثرى بسته بر دامنش
سوادش ز بس سبزه و مشگ بيد
چو باغ ارم خاصه باغ سپيد
ز تيهو و دراج و کبک و تذر و
نيابى تهى سايه بيد و سرو
گراينده بومش به آسودگى
فرو شسته خاکش ز آلودگى
همه ساله ريحان او سبز شاخ
هميشه در او ناز و نعمت فراخ
علف گاه مرغان اين کشور اوست
اگر شير مرغت ببايد، در اوست
زمينش به آب زر آغشته اند
تو گوئى در آن زعفران کشته اند
خرامنده بر سبزه آن زمى
خيالى نيابد بجز خرمى
کنون تخت آن بارگه گشت خرد
دبيقى و ديباش را باد برد
فرو ريخت آن تازه گلها ز بار
وزان نار و نرگس برآمد غبار
بجز هيزم خشگ و سيلاب تر
نه بينى در آن بيشه چيز دگر
همانا که آن رستنيهاى چست
نه از دانه کز دامن عدل رست
گر آن پرورش يابد امروز باز
از آن به شود آستين را طراز
بلى گر فراغت بود شاه را
ز نو زيورى بخشد آن گاه را
هرومش لقب بود از آغاز کار
کنون بردعش خواند آموزگار
در آن بوم آباد و جاى مهان
زمانه بسى گنج دارد نهان
بدين خرمى گلستانى کجاست
بدين فرخى گنجدانى کجاست
چنين گفت گنجينه دار سخن
که سالار آن گنجدان کهن
زنى حاکمه بود نوشابه نام
همه ساله با عشرت و نوش جام
چو طاوس نر خاصه در نيکوئى
چو آهوى ماده ز بى آهوئى
قوى راى و روشن دل و نغزگوى
فرشته منش بلکه فرزانه خوى
هزارش زن بکر در پيشگاه
به خدمت کمر بسته هريک چو ماه
برون از کنيزان چابک سوار
غلامان شمشير زن سى هزار
نگشتى ز مردان کسى بر درش
وگر چند نزديک بودى برش
به جز زن کسى کارسازش نبود
به ديدار مردان نيازش نبود
زنان داشتى راى زن در سراى
به کدبانوئى فارغ از کدخداى
غلامان به اقطاع خود تاخته
وطنگاهى از بهر خود ساخته
کسى از غلامان ز بس قهر او
به ديده نديده در شهر او
بهرجا که پيکار فرمودشان
فريضه ترين کارى آن بودشان
سکندر چو لشگر به صحرا کشيد
سراپرده سر بر ثريا کشيد
در آن خرم آباد مينو سرشت
فرو ماند حيران ز بس آب و کشت
بپرسيد کين بوم فرخ کراست
کدامين تهمتن بدو پادشاست
نمودند کين مرز آراسته
زنى راست با اين همه خواسته
زنى از بسى مرد چالاک تر
به گوهر ز دريا بسى پاک تر
قوى راى و روشن دل و سرفراز
به هنگام سختى رعيت نواز
به مردى کمر بر ميان آورد
تفاخر به نسل کيان آورد
کله داريش هست و او بى کلاه
سپهدار و او را نبيند سپاه
غلامان مردانه دارد بسى
نبيند ولى روى او را کسى
زنان سمن سينه سيم ساق
بهر کار با او کنند اتفاق
همه نارپستان به بالا چو تير
ز پستان هر يک شکر خورده شير
کجا قاقمى يا حريريست نرم
بلرزد بر اندام ايشان ز شرم
فرشته نبيند در ايشان دلير
وگر بيند افتد ز بالا به زير
درخشنده هر يک در ايوان و باغ
چو در روز خورشيد و در شب چراغ
نظر طاقت آن ندارد ز نور
که بيند در ايشان ز نزديک و دور
به گوش کسى کايد آوازشان
سر خود کند در سر نازشان
ز لعل و ز در گردن و گوش پر
لب از لعل کانى و دندان ز در
ندانم چه افسون فرو خوانده اند
کز آشوب شهوت جدا مانده اند
ندارند زير سپهر کبود
رفيقى بجز باده و بانگ رود
زن پاک پيوند فرمان روا
برايشان فرو بسته دارد هوا
صنمخانه ها دارد از قصر و کاخ
بر آن لعبتان کرده درها فراخ
اگر چه پس پرده دارد نشست
همه روز باشد عمارت پرست
سرائى ملوکانه دارد بلند
بساطى کشيده در او ارجمند
ز بلور تختى برانگيخته
به خروار گوهر بر او ريخته
ز بس شبچراغ آن گرانمايه گاه
به شب چون چراغست و رخشنده ماه
نشيند بر آن تخت هر بامداد
کند شکر بر آفريننده ياد
عروسانه او کرده بر تخت جاى
عروسان ديگر به خدمت به پاى
شب و روز با باده و بانگ رود
تماشا کنان زير چرخ کبود
گذشت از پرستيدن کردگار
بجز خواب و خوردن ندارند کار
زن کاردان با همه کاخ و گنج
ز طاعت نهد بر تن خويش رنج
ز پرهيزگارى که دارد سرشت
نخسبد در آن خانه چون بهشت
دگر خانه دارد ز سنگ رخام
شب آنجا رود ماه تنها خرام
در آنخانه آن شمع گيتى فروز
خدا را پرستش کند تا بروز
به مقدار آن سر درآرد به خواب
که مرغى برون آورد سر ز آب
دگر باره با آن پرى پيکران
خورد مى به آواز رامشگران
شب و روز اينگونه دارد عنان
به روز اينچنين چون شب آيد چنان
نه شب فارغست از پرستشگرى
نه روز از تماشا و جان پرورى
خورند از پى او و ياران او
غم کار او کارداران او
شه اين داستان را پسنديده داشت
تمناى آن نقش ناديده داشت
نشستنگهى ديد از آب و گيا
به گوهر گراميتر از کيميا
در آنجاى آسوده با رود و جام
برآسود يک چند و شد شادکام
چو نوشابه دانست کاورنگ شاه
به فال همايون درآمد ز راه
پرستشگرى را براراست کار
بر انديشه پايه شهريار
فرستاد نزلى سزاوار او
کمر بست بر خدمت کار او
برون از بسى چار پاى گزين
چه از بهر مطبخ چه از بهر زين
زمين خيزهائى کز آن بوم رست
به رنگ و به رونق دلاويز و چست
خورشهاى شاهانه مشگبوى
طبقهاى مشگ از پى دست شوى
دگرگونه از ميوه بسيار چيز
ز مشگ و شکر چند خروار نيز
مى و نقل و ريحان مجلس فروز
کشيدند از اين نزلها چند روز
جداگانه نيز از پى مهتران
فرستاد هر روز نزلى گران
ز بس مردميها که آن زن نمود
زبان بر زبان هر کسش مى ستود
ملک را به ديدار آن دلنواز
زمان تا زمان بيشتر شد نياز
بدان تا خبر يابد از راز او
ببيند در آن مملکت ساز او
قدمگاه او بنگرد تا کجاست
حکايت دروغست يا هست راست
چو شبديز را نعل زر بست روز
درآمد به زين شاه گيتى فروز
به رسم رسولان براراست کار
سوى نازنين شد فرستاده وار
چو آمد به دهليز درگه فراز
زمانى برآسود از آن ترکتاز
درو درگهى ديد بر آسمان
زمين بوس او هم زمين هم زمان
پرستندگان زو خبر يافتند
بر بانوى خويش بشتافتند
نمودند کز درگه شاه روم
کز او فرخى يافت اين مرز و بوم
رسولى رسيد است با راى و هوش
پيام آورى چون خجسته سروش
ز سر تا قدم صورت بخردى
پديدار از او فره ايزدى
برآراست نوشابه درگاه او
به زر در گرفت آهنين راه را
پريچهرگان را به صد گونه زيب
صف اندر صف آراسته دل فريب
برآموده گوهر به مشگين کمند
فرو هشته بر گوهر آگين پرند
درآمد به جاوه چو طاوس باغ
درفشان و خندان چو روشن چراغ
بر اورنگ شاهنشهى برنشست
گرفته معنبر ترنجى به دست
بفرمود کايين بجاى آورند
فرستاده را در سراى آورند
وکيلان درگاه و ديوان او
بجاى آوريدند فرمان او
فرستاده از در درآمد دلير
سوى تخت شد چون خرامنده شير
کمربند شمشير نگشاد باز
به رسم رسولان نبردش نماز
نهانى در آن قصر زيبنده ديد
بهشتى سرائى فريبنده ديد
پر از حور آراسته چون بهشت
بساط زمين گشته عنبر سرشت
ز بس گوهر گوش گوهر کشان
شده چشم بيننده گوهر فشان
ز تابنده ياقوت و رخشنده لعل
خرامنده را آتشين گشت نعل
مگر کان و دريا بهم تاختند
همه گوهر آنجا برانداختند
زن زيرک از سيرت و سان او
در آن داورى شد هراسان او
که اين کاردان مرد آهسته راى
چرا رسم خدمت نيارد بجاى
در او کرد بايد پژوهندگى
که از ما ندارد شکوفندگى
ز سر تا قدم ديد در شهريار
زر پخته را بر محک زد عيار
چو نيکو نگه کرد بشناختش
ز تخت خود آرامگه ساختش
خبردار شد زو که اسکندرست
نشست سر تخت را در خورست
ز پيروزى هفت چرخ کبود
بسى داد بر شاه عالم درود
نپرسيد و رخساره پر شرم کرد
نخستين نمودار آزرم کرد
نکرد از بنه هيچ بر وى پديد
که بر قفل تو هست ما را کليد
سکندر به رسم فرستادگان
نگهداشت آيين آزادگان
درودى پياپى رساندش نخست
فرستادگى کرد بر خود درست
پس آنگه گزارش گرفت از پيام
که شاه جهان داور نيک نام
چنين گفت کاى بانوى نامجوى
ز نام آوران جهان پرده گوى
چه افتاد کز ما عنان تافتى
سوى ما يکى روز نشتافتى
زبونى چه ديدى که توسن شدى
چه بيداد کردم که دشمن شدى
کجا تيغى از تيغ من تيزتر
ز پيکان من آتش انگيزتر
که از من بدانکس پناه آورى
همان به که سر سوى راه آورى
به درگاه من پاى خاکى کنى
ز جوشيدنم ترسناکى کنى
چو من ره بدين مملکت ساختم
بر او سايه دولت انداختم
کمر چون نبستى به درگاه من
چرا روى پيچيدى از راه من
به ميخانه و ميوه زيبم دهى
به نقل و به ريحان فريبم دهى
پذيرفته شد آنچه کردى نخست
پذيرا شو اکنون براى درست
مرا ديدن تو به فرهنگ و راى
همايون تر آمد ز فر هماى
چنان کن که فردا به هنگام بار
خرامى سوى درگه شهريار
شهنشه چو بگزارد پيغام خويش
به اميد پاسخ سرافکند پيش
به پاسخ نمودن زن هوشمند
ز ياقوت سر بسته بگشاد بند
که آباد بر چون تو شاه دلير
که پيغام خود گزارد چو شير
چنان آيدم در دل اى پهلوان
که با اين سرو سايه خسروان
ميانجى نئى شاه آزاده اى
فرستنده اى نه فرستاده اى
پيام تو چون تيغ گردن زند
کرا زهره کاين تيغ بر من زند
وليکن چو شه تيغ بازى کند
سر تيغ او سرفرازى کند
ز تيغ سکندر چه رانى سخن
سکندر توئى چاره خويش کن
مرا خواندى و خود به دام آمدى
نظر پخته تر کن که خام آمدى
فرستادت اقبال من پيش من
زهى طالع دولت انديش من
جهاندار گفت اى سزاوار تخت
پژوهش مکن جز به فرمان پخت
سکندر محيط است و من جوى آب
منه تهمت سايه بر آفتاب
مرا چون نهى بر عيار کسى
که باشد چو من پاسبانش بسى
دل خود ز بد عهدى آزاد کن
وزين خوبتر شاه را ياد کن
سکندر چه گوئى چنان بى کسست
که حمال پيغام او او بسست
به درگاه او بيش از آنست مرد
که او را قدم رنجه بايست کرد
دگر باره نوشابه هوشمند
ز نوشين لب خويش بگشاد بند
کزين بيش بر دل فريبى مباش
به ناراستى يک رکيبى مباش
ستيزه مياور درين داورى
که پيداست نامت به نام آورى
پيامت بزرگست و نامت بزرگ
نهفته مکن شير در چرم گرگ
فرستاده را نيست آن دسترس
که با ما به تندى برآرد نفس
نه جبارى خويش را کم کند
نه در پيش ما پشت را خم کند
درآيد به تندى و خون خوارگى
بجز شه کرا باشد اين يارگى
جز اينم نشانهاى پوشيده هست
کزو راز پوشيده آيد به دست
جوابش چنان داد شاه دلير
که نايد ز روباه پيغام شير
اگر من به چشم تو نام آورم
سکندر نيم زو پيام آورم
مرا با پيام بزرگان چکار
تصرف نيابد درين پرده بار
اگر تنديى زير پيغام هست
تو دانى و آن کس که اين نقش بست
اگر در ميانجى دلير آمدم
نه از روبه از نزد شير آمدم
در آيين شاهان و رسم کيان
پيام آوران ايمنند از زيان
چو پيغام شه با تو کردم پديد
مزن پره قفل را بر کليد
جوابم بفرماى گفتن به راز
که تازه نوردم سوى خانه باز
بر آشفت نوشابه زان شير دل
که پوشيد خورشيد را زير گل
محابا رها کرد و شد گرم خيز
زبان کرد بر پاسخ شاه تيز
که با من چه سودست کوشيدنت
به گل روى خورشيد پوشيدنت
بفرمود کارد کنيزى دوان
حريرى بر او پيکر خسروان
يکى گوشه از شقه آن حرير
بدو داد کين نقش بر دست گير
ببين تا نشان رخ کيست اين
در اين کارگاه از پى چيست اين
اگر پيکر تست چندين مکوش
به ابروى خويش آسمان را مپوش
سکندر به فرمان او ساز کرد
حرير نوشته ز هم باز کرد
به عينه درو صورت خويش ديد
ولايت به دست بدانديش ديد



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.