رفتن اسکندر به رى و خراسان

غزلستان :: نظامی :: شرف نامه

افزودن به مورد علاقه ها
بيا ساقى آن جام زرين بيار
که ماند از فريدون و جم يادگار
مى ناب ده عاشق ناب را
به مستى توان کردن اين خواب را
دلا چند از اين بازى انگيختن
بهر دست رنگى برآميختن
درخت هوا رسته شد بر درت
بپيچان سرش تا نپيچد سرت
مى ناب ناخورده مستى مکن
اگر مى خورى بت پرستى مکن
چو بى زعفران گشته اى خنده ناک
مخور زعفران تا نگردى هلاک
چو شاهان مکن خوب خوشخوارگى
هراسان شو از روز بيچارگى
ازين آتشين خانه سخت جوش
کسى جان برد کو بود سخت کوش
ز سختى به سختى توان رخت برد
به گوگرد و نفط آتش کس نمرد
گزارنده تخته سالخورد
چنان درکشد نقش را لاجورد
که چون خسرو از تخت کيخسروى
سوى لشگر آمد به چابک روى
نشسته يکى روز بالاى تخت
به انديشه کوچ مى بست رخت
شتابنده پيکى درآمد چو باد
به آيين پيکان زمين بوسه داد
به شاه جهان راز پوشيده گفت
خبر دادش از آشکار و نهفت
که بر آستان بوسى بارگاه
ز تخت سطخرآمدم نزد شاه
نژاده ملک نايب شهريار
سخن را چنين مى نمايد عيار
که تا شاه برحل و عقدى که داشت
نيابت کن خويشتن را گماشت
چنان داشتم ملک را پيش و پس
که آزارشى نامد از کس به کس
به شرطى که در عهد شاه داشتم
پذيرفته ها را نگه داشتم
بحمدالله از هيچ بالا و پست
نيامد درين ملک موئى شکست
وليکن چو گردنده آمد سپهر
بگردد جهان از سر کين و مهر
زمانه به نيک و بد آبستنست
ستاره گهى دوست گه دشمنست
نکشته درختى برآمد زارى
کند دعوى از تخم کاوس کى
گزاينده عفريتى آشوبناک
شتابنده چون اژدها بر هلاک
شبانان که آهو پرستى کنند
ز تيرش همه چوب دستى کنند
همان بيل زن مرد آلت شناس
کند بيلکش را به بيلى قياس
برآورده گردن چو اهريمنى
فکنده به هر شهر در شيونى
سرو تاجى از دعوى انگيختست
به ناموس رنگى برآميختست
پراکنده اى چند را گرد کرد
که از آب دريا برآرند گرد
ز پيروزى خود دلاور شدست
همانا که تنها به داور شود
سرو سيم آن بنده در سر شود
که با خواجه خود به داور شود
خراسانيانش عنان مى کشند
به پيگار شه در ميان مى کشند
ز حد نشابور تا خاک بلخ
کنندش به صفراى ما کام تلخ
به سر خيلى فتنه بربست موى
سوى تاجگاه تو آورد روى
چنين فتنه اى را که شد گرم کين
اگر خرده بينى بخردى مبين
ز خردان بسى فتنه آيد بزرگ
که در پاى پيکان بود کعب گرگ
گر اين فتنه ماند چنين ديرباز
کند دست بر شغل شاهى دراز
شه ار ماه او درنيارد به ميغ
سرتخت خواهد گرفتن به تيغ
چو باز از نشيمن گشايد دوال
شکسته شود کبک را پر و بال
مرا لشگرى نيست چندان به زور
کزو چشم بد را توان کرد کور
سران سپه در ولايت کمند
به درگاه شاهنشه عالمند
همى هر چه روز آيد آن ديو زاد
قوى دست گردد که دستش مباد
بجز صرصر باد پايان شاه
کس اين گرد را برندارد ز راه
چو اندر سخن پيک چستى نمود
به نامه سخن را درستى نمود
به نيک و بد از رازهاى نهفت
همان بود در نامه کارنده گفت
شه شير دل خسرو پيلتن
در آن داورى گفت با خويشتن
مرا تخت کيخسرو اينجا به زير
به تخت من آنجا دگر کس دلير
بدان داستان ماند اين تاج و تخت
که از هندوئى هندوئى برد رخت
صواب آنچنان شد که آرم شتاب
که آزرم دشمن بود ناصواب
مگر موکب شاه بود آسمان
که ناسود بر جاى خود يک زمان
جهان کاروان شاه سالار بود
در آن کاروان بار بسيار بود
ز هر گوشه اى بار مى اوفتاد
همان کار در کار مى اوفتاد
در آن کارها ياور او بود و بس
پناهنده را گشت فرياد رس
چو طالع جهانگردى آرد به پيش
نشايد زدن کنده بر پاى خويش
برون رفت از آن کوچگه شهريار
سواحل سواحل به دريا کنار
سپاهش ز مه برده رايت برون
ستونى برآورده تا بيستون
به صيد افکنى مى نبشتند راه
که هم صيد خوش بود و هم صيدگاه
ز بار گران خوشه خم گشته بود
تک و تاب نخجير کم گشته بود
ز بس رود خيزان لب رودبار
نشانده ز رخسار گيتى غبار
ز برق آمده ابر نيسان به جوش
برآورده تندر به تندى خروش
رگ رستنى در زمين گشته سخت
به رقص آمده برگهاى درخت
ز گلبام شبابه زند باف
دريده صبا شعر گل تا به ناف
خرامنده بر رخش بيجاده نعل
گل لعل در زير گلنار لعل
دو نوباوه هم تود و هم برگ تود
ز حلوا و ابريشم آورده سود
زمين چون زر و آب چون لاجورد
چو ديباى نيم ازرق و نيم زرد
نواى چکاوک به از بانگ رود
برآورده با دشتبانان سرود
گره بر کمر برزده ساق جو
رسيده به دهقان درود درو
شکم کرده آهوى صحرا بزرگ
برو تيزتر گشته دندان گرگ
پى گور چون زهره گاو سست
گوزن از بيابان ره کوه جست
ز نوزادان آهوان سره
جهان در جهان يکسر آهو بره
جهاندار با صيد و با رود و جام
همى کرد منزل به منزل خرام
چو گل پيچ يک روزه ماه نو
به خلخال يک هفته شد بر گرو
ز پرگار آن حلقه بر کرد سر
که خوانندش امروز خلخال زر
به گيلان درآمد به کردار ابر
بدانسان که در بيشه آيد هژبر
هر آتشگهى کامد آنجا بدست
چو يخ سرد کردش بر آتش پرست
چو بشکست بر هيربد پشت را
برانداخت آيين زردشت را
ز گيلان برون شد در آمد به رى
به افکندن دشمن افکند پى
بر آتش پرستان سياست نمود
برآورد ازان دوده يکباره دود
چو دشمن خبر داشت کامد پلنگ
به سوراخ در شد چو روباه لنگ
به آوارگى در خراسان گريخت
وزان قايم رى به قايم بريخت
چو دانست خسرو که دژخيم او
گريزان شد از فر ديهيم او
گراز گريزنده را پى گرفت
شبيخون زد و راه بر وى گرفت
چنان تيز رو شد که دريافتش
به زخمى سر از ملک برتافتش
چو بدخواه را در گل آکنده کرد
پراکندگان را پراکنده کرد
همانجا که بدخواه را کشته بود
به نزديک صحرا يکى پشته بود
به شکرانه دولت تندرست
بر آن پشته بنيادى افکند چست
به هراى گنجش چو بد رام کرد
به پهلو زبانش هرى نام کرد
چو گنجينه آن بنا برکشيد
به شهر نشابور لشگر کشيد
دو بهر جهان را در آن شهر يافت
هواخواه خود را يکى بهر يافت
دگر بهر از او طبل دارا زدند
دم دوستيش آشکارا زدند
ز دارا ملک رايتى داشتند
ملک زير آن رايت انگاشتند
چنان رايتى را به ناموس شاه
برانگيختندى به ناموسگاه
سکندر بسى پاى در کين فشرد
ز کس مهر دارا نشايست برد
همان ديد چاره در آن داورى
که ياران خود را کند ياورى
ز نوبتگه خود به فرهنگ و راى
کند رايتى ديگر آنجا به پاى
از آن رايت آن بود مقصود شاه
که رايت ز رايت بود کينه خواه
چو دانست کان شهر دارا پرست
به جهد سکندر نيايد به دست
خصومت گهى ساخت تا نفخ صور
که از سازگارى شد آن شهر دور
خصومتگران گشته در خاک پست
هنوز آن خصومت در آن خاک هست
چو زد لشگر کبک را بر تذرو
ز ملک نشابور شد سوى مرو
بکشت آتش هيربد خانه را
وز آتش پراکند پروانه را
به بلخ آمد و آتش زرد هشت
به طوفان شمشير چون آب کشت
بهارى دلفروز در بلخ بود
کزو تازه گل را دهن تلخ بود
پرى پيکرانى درو چون نگار
صنم خانه هائى چو خرم بهار
درو بيش از اندازه دينار و گنج
نهاده بهر گوشه بى دسترنج
زده موبدش نعل زرين بر اسب
شده نام آن خانه آذر گشسب
چو خسرو بر آن گنجدان دست يافت
مغان را ز جام مغان مست يافت
بهشت صنم خانه بى حور کرد
ز دوزخ پرستنده را دور کرد
بپرداخت آن گنج ديرينه را
وزو داد مرهم بسى سينه را
به گرد خراسان برآمد تمام
به هر شهرى آورد لختى مقام
به مغز خراسان درافکند جوش
خراسانيان را بماليد گوش
بهر ناحيت کرد موکب روان
که ياريگرش بود بخت جوان
خراسان و کرمان و غزنين و غور
بپيمود هر يک به سم ستور
به هر شهر کامد به شادى فراز
در شهر کردند بر شاه باز
جهان گشتنش گرچه با رنج بود
همه راه او گنج بر گنج بود
به هر منزلى کو گرفتى قرار
گران سنگ بودى ز گنجينه بار
زمين را به گنجى بينباشتى
گذشتى و در خاک بگذاشتنى
زرى کادمى را کند بيمناک
چه در صلب آتش چه در ناف خاک
خلايق که زر در زمين مى نهند
بر او قفل و بند آهنين مى نهند
چو باد آمد و خاکشان را ربود
بر او بر زدن قفل آهن چه سود



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.