رسيدن نامه اسکندر به کيد هندو

غزلستان :: نظامی :: شرف نامه

افزودن به مورد علاقه ها
چنين بود در نامه شاه روم
به لفظى کزو گشت خارا چو موم
پس از نام دارنده مهر و ماه
که انديشه را سوى او نيست راه
خداوند فرمان و فرمانبران
فرستنده وحى پيغمبران
ز فرمان او زير چرخ کبود
بسى داده بر نيکنامان درود
سخن رانده آنگه که اى پهلوان
که پشتت قوى باد و بختت جوان
بر آن بود رايم که عزم آورم
به کوپال با پيل رزم آورم
نمايم به گيتى يکى دستبرد
که گردد ز کوپال من کوه خرد
به هندوستان در زنم آتشى
نمانم در آن بوم گردنکشى
کمند افکنم در سر ژنده پيل
ز خون بيخ روين برآرم ز نيل
همه خاک او را به خون تر کنم
همان آب را خاک بر سر کنم
چو تو روى در آشتى داشتى
عنان بر نپيچيدم از آشتى
به شيرين سخنهاى جان پرورت
خداوند بودم شدم چاکرت
دلم را به زنهار زه برزدى
به جادو زبانى گره بر زدى
چنان کن که اين عهد نيکو نماى
در ابناى ما دير ماند بجاى
گر آن چار گوهر فرستى به من
کنم با تو عهدى در اين انجمن
که گر هفت کشور شود پر سپاه
نگردد ز ملک تو موئى تباه
بهر نيک وبد با تو يارى کنم
بدين گفته ها استوارى کنم
فرستاد چون نامه بر کيد خواند
درود فرستنده بر وى رساند
ز افسون و افسانه دلنواز
در جادوئيها بر او کرد باز
ز کيد و فسونهاى جادوى او
شده کيد يکباره هندوى او
شنيدم که جادوى هندو بسيست
نخواندم که جادوى هندو کسيست
چو لختى سخن راند بر جاى خويش
ره آورد آورده آورد پيش
دل کيد هندو بر آمد ز جاى
جهانجوى را شد پرستش نماى
بسى کرد بر شهريار آفرين
که بى او مبادا زمان و زمين
فرستاده کاردان را نواخت
زمان خواست يک هفته تا کار ساخت
چو شد هفته و کار شد ساخته
به سيچنده ازکار پرداخته
به فرمانبرى شاه را سجده برد
پذيرفته ها را به قاصد سپرد
جز آن چار پيرايه ارجمند
گرانمايهاى دگر دلپسند
ز گنج و زر و زيور و لعل و در
بسى پشت پيلان ز گنجينه پر
ز پولاد هندى بسى بارها
ز عود و ز عنبر به خروارها
چو کوه رونده چهل ژنده پيل
که نگذشتى از نافشان رود نيل
سه پيل سپيد از پى تخت شاه
کز ايشان شدى روز دشمن سياه
بليناس را نيز گنجى تمام
هم از مشک پخته هم از عود خام
پريدخت را در يکى مهد عود
که مهد فلک بردى او را سجود
روان کرد با اين چنين گنجها
جهان برده بر هر يکى رنجها
بليناس ازين سان زر و زيورى
که بودند هر يک به از کشورى
به نزد جهان داور خويش برد
جهانداورى بين که چون پيش برد
چو شه ديد گنج فرستاده را
چهار آرزوى خدا داده را
بدان گنجها آن چنان شاد شد
که گنجينه رومش از ياد شد
فکند آزمايش بدان چار چيز
چنان بود کو گفت و زان بيش نيز
چو در آب جام جهانتاب ديد
ز يک شربتش خلق سيرآب ديد
چو با فيلسوف آمد اندر سخن
خبر يافت از کارهاى کهن
پزشک مبارک برزد نفس
ز تن برد بيمارى از دل هوس
چو نوبت بدان گنج پنهان رسيد
ز هندوستان چينى آمد پديد
از آن خوبتر ديد کاندازه گير
صفتهاى او را کند دلپذير
گلى ديد خشبوى و ناديده گرد
بهارى نيازرده از باد سرد
پرى پيکرى چون بت آراسته
پرى و بت از هندوان خاسته
دهن تنگ و سر گرد و ابرو فراخ
رخى چون گل سرخ بر سبز شاخ
به شيرينى از گل شکر نوش تر
به نرمى ز گل نازک آغوش تر
گره بر گره چين زلفش چو دام
همه چينيان چين او را غلام
چو آهو به چين مشک پرورده بود
قرنقل به هندوستان خورده بود
نه گيسو که زنجيرى از مشک ناب
فرو هشته چون ابرى از آفتاب
از آن مشگبر ابر گل ريخته
مه از سنبله سنبل انگيخته
بر آن گونه گندمى رنگ او
چو مشک سيه خال جو سنگ او
نموده جو از گندم مشک ساى
نه چون جو فروشان گندم نماى
مهى ترک رخساره هندو سرشت
ز هندوستان داده شه را بهشت
نه هندو که ترک خطائى به نام
به دزديدن دل چو هندو تمام
ز رومى رخ هندوى گوى او
شه روميان گشته هندوى او
شکر خنده اى راست چون نى شکر
لطيف و خوش و سبز وشيرين و تر
نگارى بدان خوبى و دلکشى
به گوهر هم آبى و هم آتشى
چو شه ديد در پيشباز آمدش
عروسى چنان دلنواز آمدش
به آيين اسحاق فرخ نيا
کزو يافت چشم خرد توتيا
طراز عروسى بر او بست شاه
پس آنگه منش را بدو داد راه
به نزل سپهدار هندوستان
بساطى برآراست چون بوستان
جواهر به خروار و ديبا به تخت
پلنگينه خرگاه و زرينه تخت
ز تاج مرصع به ياقوت و لعل
ز تازى سمندان پولاد نعل
ز چينى غلامان حلقه به گوش
ز رومى کنيزان زر بفت پوش
از آن بيش کارد کسى در ضمير
فرستاد و شد کيد منت پذير
جهان خسرو اسکندر فيلقوس
ز پيوند آن ماه پيکر عروس
بر آسود کالحق بتى نغز بود
همه مغز و پالوده مغز بود
چو انگشت بر صحن پالوده راند
ز پالوده انگشتش آلوده ماند
نسفته درى ناشکفته گلى
همائى بر او فتنه چون بلبلى
گل از غنچه خنديد و در سفته شد
سخن بين که در پرده چون گفته شد
جهاندار چون از جهان کام يافت
در آن جنبش از دولت آرام يافت
فرستاد از آموزگاران کسى
به اصطخر و کرد استوارى بسى
نبشت آن سخنها که بودش مراد
ز پيروزى مرز مشگين سواد
که کار آنچنان شد به هندوستان
که باشد مراد دل دوستان
زکين خواهى کيد پرداختم
چو شد دوست با دوست در ساختم
به قنوج خواهم شدن سوى نور
خدا يار بادم در اين راه دور
ببينم کز آنجا چه پيش آيدم
مگر کار بر کام خويش آيدم
توئى نايب ما به هر مرز و بوم
ز درياى چين تا به درياى روم
جهان را به پيروزى آواز ده
ز ما مژده خرمى باز ده
سپاهى و شهرى و برنا و پير
که از ملک ما هستشان ناگزير
دل هر يکى را ز ما شاد کن
دعا خواه و دانش ده و داد کن
نبشت اين چنين نامه از هر درى
فرستاد پيکى به هر کشورى
عروس گرانمايه را نيز کار
برآراست تا شد به يونان ديار
سپه دادش از استواران خويش
همان استوارى ز حد کرد بيش
به پايين آن مهد پيرايه سنج
فرستاد چندين شتر بار گنج
دگر گنج را در زمين کرد جاى
نمونش نگهداشت با رهنماى
به دستور دانا وثيقت نوشت
که از دانش و داد بودش سرشت
خبر دادش از جمله نيک و بد
ز پيروزى نيکخواهان خود
به فارغ دلى چون بر آسود شاه
سوى فوريان زد در بارگاه
ره و رسم شاهان چنان تازه کرد
که هندوستان را پر آوازه کرد
به داد و دهش در جهان پى فشرد
بدين دستبرد از جهان دست برد
مى نوش مى خورد بر ياد کى
چو شاهان اين دور بر ياد وى



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.