جنگ ششم اسکندر با روسيان

غزلستان :: نظامی :: شرف نامه

افزودن به مورد علاقه ها
چنين تا يکى روز کاين چرخ پير
برآورد گوهر ز درياى قير
دگر باره ميدان شد آراسته
ز بيغولها نعره برخاسته
ز لشگرگه روس بانگ جرس
به عيوق بر مى شد از پيش و پس
کشيدند صف قلب داران روس
وزان قلب آراسته چون عروس
کهن پوستينى درآمد به چنگ
چو از ژرف دريا برآيد نهنگ
پياده به کردار يکپاره کوه
ز پانصد سوارش فزونتر شکوه
درشتى که چون پنجه را گرم کرد
به افشردن الماس را نرم کرد
چو عفريتى از بهر خون آمده
ز دهليز دوزخ برون آمده
يکى سلسله بسته بر پاى او
دراز و قوى هم به بالاى او
چو شيران وحشى در آن سلسله
جهان کرده پر شور و پر مشغله
ز هر سو که جستى يک آماجگاه
زمين گشتى از زورمنديش چاه
سلاحش نه جز آهنى سر به خم
کز او کوه را در کشيدى به هم
ز هر سو بدان آهن مرد کش
به مردم کشى دست مى کرد خوش
ز سختى که بد خلقت خام او
سفن بسته کيمخت اندام او
چو آوردى آهنگ بر کارزار
نکردى براو تيغ پولاد کار
درآمد چنان اژدها باره اى
فرشته کشى آدمى خواره اى
کسى را که ديدى گرفتى چو مور
به کندى سرش را به يک دست زور
گرايش نکردى به کار دگر
گهى پاى کندى ز تن گاه سر
ز لشگرگه شه به نيروى دست
بسى خلق را پاى و پهلو شکست
جريده سوارى توانا و چست
به کار مصاف اندر آمد درست
درآمد که گردن فرازى کند
بدان آتش تيز بازى کند
چو ديدش ز دور آن نهنگ دمان
گرفتن همان بود و کشتن همان
دگر نامدارى درآمد دلير
هم آوردش آن شير جنگى به زير
بدينگونه از زخمهاى درشت
تنى پنجه از نامداران بکشت
ز بس دل که آن شير درنده خست
دل شير مردان لشگر شکست
شگفتى فرو ماند صاحب خرد
که نه آدمى بود و نه دام و دد
شب تيره چون بانگ برزد به روز
سرافکنده شد مهر گيتى فروز
شه از حيرت کار آن اهرمن
سخن راند پوشيده با انجمن
که اين آدمى کش چه پتياره بود
که از جنگ او خلق بيچاره بود
سلاحى نه در قبضه دست او
همه با سلاحان شده پست او
بر آنم که او آدمى زاد نيست
وگر هست ازين بوم آباد نيست
ز ويرانه جائيست وحشى نهاد
به صورت چو مردم نه مردم نژاد
شناسنده اى کان زمين را شناخت
به تمکين پاسخ علم بر فراخت
که چون داد فرمان شه دادگر
نمايم بدو حال آن جانور
يکى کوه نزديک تاريکيست
که راهش چو موئى ز باريکيست
درو آدمى پيکرانى چنين
به ترکيب خاکى به زور آهنين
نداند کسى اصل ايشان درست
که چون بودشان زاد و بوم از نخست
همه سرخ رويند و پيروزه چشم
ز شيران نترسند هنگام خشم
چنان زورمندند و افشرده گام
که يک تن بود لشگرى را تمام
اگر ماده گر نر بود در ستيز
برانگيزد از عالمى رستخيز
بهر داورى کاوفتد راستند
جز اين مذهبى را نياراستند
نديد است کس مرده ز ايشان يکى
مگر زنده و آن زنده نيز اندکى
بود هر يکى را قدر مايه ميش
کزان ميش برسازد اسباب خويش
به نيروى پشم است بازارشان
متاعى جز اين نيست در بارشان
ندارند گنجينه اى هيچکس
سمور سيه را شناسند و بس
سمورى که باشد به خلقت سياه
نخيزد ز جايى جز آن جايگاه
ز پيشانى هريک از مردو زن
سرونيست بر رسته چون کرگدن
اگر با سرونشان نباشد سرشت
چه ايشان به صورت چه روسان زشت
کسى را که آيد تمناى خواب
شود بر درختى چو پران عقاب
سرون در فشارد به شاخ بلند
چو ديوى بخسبد دران ديو بند
چو بينى به شاخى برانگيخته
يکى اژدها بينى آويخته
بخسبد شبانروزى از بيخودى
که خواب است بنياد نابخردى
چو روسى شبانان بر او بگذرند
دران ديو آويخته بنگرند
به آهستگى سوى آن اهرمن
بيايند و پنهان کنند انجمن
رسنها ببارند وبندش کنند
زنجير آهن کمندش کنند
برو چون مسلسل شود بند سخت
کشندش به پنجاه مرد از درخت
چو آن بندى آگاه گردد ز کار
خروشد خروشيدنى رعدوار
گر آن بند را بر تواند شکست
کشد هر يکى را به يک مشت دست
وگر سخت باشد در آن بستگى
به روى آورندش به آهستگى
برو بند و زنجير محکم کنند
وز او آب و نانى فراهم کنند
برندش به هر کوى و هر خانه اى
گشايد از آن دامشان دانه اى
وگر جنگى افتد به ناچارشان
بدان زنده پيلست پيگارشان
کشندش به زنجير چون اژدها
نيارند کردن ز بندش رها
چو گردد چنان آتشى جنگجوى
نماند ز جاى در کسى رنگ و بوى
جهاندار در کار آن پاى لغز
ازان داستان ماند شوريده مغز
به صاحب خبر گفت کانديشه نيست
همه چوبه تيرى ز يک بيشه نيست
گر اقبال من کارسازى کند
سرش بر سر نيزه بازى کند



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.