بيرون آمدن اسکندر از ظلمات

غزلستان :: نظامی :: شرف نامه

افزودن به مورد علاقه ها
بيا ساقى آن مى که او دلکشست
به من ده که مى در جوانى خوشست
مگر چون بدان مى دهان تر کنم
بدو بخت خود را جوان تر کنم
چو بيدارى بخت شد رهنمون
ز تاريکى آمد سکندر برون
چنان رهبرى کردش آن ماديان
که نامد چپ و راستى در ميان
بر آن خط که روز نخستين گذشت
چو پرگار بود آخرش بازگشت
چو اقبال شد شاه را کارساز
به روشن جهان ره برون برد باز
سوى لشگر آمد عنان تافته
مرادى طلب کرده نايافته
نيفتاد از ان تاب در تافتن
که روزى به قسمت توان يافتن
نرنجيد اگر ره به حيوان نبرد
که در راه حيوان چو حيوان نمرد
چو اندوهى آمد مشو ناسپاس
ز محکم تر اندوهى اندر هراس
برهنه ز صحرا به صحرا شدن
به از غرقه در آب دريا شدن
برنجد سر از درد سرهاى سخت
نه زانسان که از زخم شمشير و لخت
بسى کار کز کار مشکل تر است
تن آسان کسى کو قوى دل تر است
چو ديدند لشگر ره آورد خويش
نهادند سنگ ره آورد پيش
همه سنگها سرخ ياقوت بود
کزو ديده را روشنى قوت بود
يکى را ز کم گوهرى دل به درد
يکى را ز بى گوهرى باد سرد
پشيمان شد آنکس که باقى گذاشت
پشيمان تر آنکس که خود برنداشت
چو آسود روزى دو شاه از شتاب
ستد داد ديرينه از خورد و خواب
به ياد آمدش حال آن سنگ خرد
که پنهان بدو آن فرشته سپرد
ترازو طلب کرد و کردش عيار
ز بسيار سنگين فزون بود بار
ز مثقال بيش آمد از من گذشت
بسى سنگ پرداخت از کوه و دشت
به صد مرد گپانى افراختند
درو سنگ و هم سنگش انداختند
فزون آمد از وزن صد پاره کوه
ز بر سختنش هر کس آمد ستوه
شنيدم که خضر آمد از دورو گفت
که اين سنگ را خاک سازيد جفت
کفى خاک با او چو کردند يار
به هم سنگيش راست آمد عيار
شه آگاه شد زان نمودار نغز
که خاکست و خاکش کند سير مغز
يکى روز با خاصگان سپاه
چو مينو يکى مجلس آراست شاه
کمر بر کلاه فريدون کشيد
سر تخت بر تاج گردون کشيد
غلامان زرين کمر گرد تخت
چو سيمين ستون گرد زرين درخت
همه تاجداران روى زمين
در آن پايه چون سايه زانو نشين
ز هر شيوه اى کان بود دلپذير
سخن مى شد از گردش چرخ پير
ز تاريکى و آب حيوان بسى
سخن در سخن مى شد از هر کسى
که گر زير تاريکى آن آب هست
شتابنده را چون نيايد بدست
وگر نيست آن آب در تيره خاک
چرا نامش از نامها نيست پاک
درين باره ميشد سخنهاى نغز
کزو روشنائى درآيد به مغز
ز پيران آن مرز بيگانه بوم
چنين گفت پيرى به داراى روم
که شاه جهانگير آفاق گرد
که چون آسمان شد ولايت نورد
گر از بهر آن جويد آب حيات
که از پنجه مرگ يابد نجات
در اين بوم شهريست آباد و بس
که هرگز نميرد در او هيچکس
کشيده در آن شهر کوهى بلند
شده مردم شهر ازو شهر بند
بهر مدتى بانگى آيد ز کوه
که آيد نيوشنده را زان شکوه
بخواند ز مردم يکى را به نام
که خيز اى فلان سوى بالا خرام
نيوشنده زان بانگ فرمان پذير
نگردد يکى لحظه آرام گير
ز پستى کند سوى بالا شتاب
بپرسندگان زو نيايد جواب
پس کوه خارا شود ناپديد
کس اين بند را مى نداند کليد
گر از مرگ خواهد تن شه امان
بدان شهر بايد شدن بى گمان
شه از گفت آن مرد دانش بسيچ
فرو ماند بر جاى خود پيچ پيچ
به کار آزمائى دلش تيز شد
در آن عزم رايش سبک خيز شد
بفرمود کز زيرکان سپاه
تنى چند را سر درآيد به راه
در آن منزل آرامگاه آورند
سخن را درستى به شاه آورند
به اندرزشان گفت از آواز کوه
نبايد که جنبد کسى زين گروه
اگر نام پيدا کند يا نشان
بران گفته گردند دامن فشان
مگر چون شود راه پاسخ دراز
برون آيد از زير آن پرده راز
نصيحت پذيران به اندرز شاه
سوى شهر پوشيده جستند راه
در آن شهر با فرخى تاختند
به جايى خوش آرامگه ساختند
خبرهاى شهر آشکار و نهفت
چنان بود کان پير پيشينه گفت
به هر وقتى آوازى از کوهسار
رسيدى به نام يکى زان ديار
نيوشنده چون نام خود يافتى
به رغبت سوى کوه بشتافتى
چنان در دويدن شدى ناصبور
کزان ره نگشتى به شمشير دور
رقيبان شه چارها ساختند
نواهاى آن پرده نشناختند
چو گردون گردنده لختى بگشت
فلک منزلى چند راه در نوشت
ز پيکان شه گردش روزگار
يکى را به رفتن شد آموزگار
از آن راز جويان پنهان پژوه
يکى را به خود خواند هاتف ز کوه
به تک خاست آنکس که بشنيد نام
سوى هاتف کوه شد شادکام
گرفتند ياران زمامش به چنگ
که در پويه بنماى لختى درنگ
نبايد که پوينده شيدا شود
مگر راز اين پرده پيدا شود
شتابنده را زان نمى داشت سود
فغان مى زد و طيرگى مى نمود
نمى گفت چيزى که آيد به کار
به رفتن شده چون فلک بى قرار
رهانيد خود را به صد زرق و زور
شد آواره ز ايشان چو پرنده مور
بماندند ياران ازو در شگفت
وزو هر کسى عبرتى برگرفت
که زيرکتر ما در اين ترکتاز
نگر چون شد از ما و نگشاد راز
براين نيز چون مدتى در گذشت
بتابيد خورشيد بر کوه و دشت
به يارى دگر نيز نوبت رسيد
شد او نيز در نوبتى ناپديد
قدر مايه مردم که ماندند باز
نخواندند يک حرف ازان لوح راز
هراسنده گشتند از آن داورى
که کس را نکرد آسمان ياورى
ز بى راهى خود به راه آمدند
وز آن شهر نزديک شاه آمدند
نمودند حالت که از ما بسى
سوى کوه شد باز نامد کسى
نه هنگام رفتن درنگى نمود
نه اميد باز آمدن نيز بود
ندانيم کاواز آن پرده چيست
نوازنده ساز آن پرده کيست
چو ما راه آن پره نشناختيم
از آن پرده اينک برون تاختيم
ز ما چند کس کرد بر کوه ساز
نيامد يکى بانگ از آن کوه باز
چو ديديم کايشان گرفتند کوه
گرفتيم دشت آمديم اين گروه
چنين است خود گنبد تيز گشت
گهى کوه گيرند ازو گاه دشت
سکندر چو راز رقيبان شنيد
رهى ديد باز آمدش ناپديد
بدان راهش آنگه نياز آمدى
کزو يک تن رفته باز آمدى
ز حيرت در آن کار سرگشته ماند
که عنوان آن نامه را کس نخواند
خبر داشت کان رفتن ناگهان
کسى راست کو را سر آيد جهان
مثل زد که هر کس که او زاد مرد
ز چنگ اجل هيچکس جان نبرد
چو با گور گيران ندارند زور
به پاى خود آيند گوران به گور
گه تير خوردن عقاب دلير
به پر خود آيد ز بالا به زير



مشاهده برنامه در فروشگاه اپل




نظرات نوشته شده



نظر بدهید





جهت دریافت روزانه فال حافظ به صفحه تلگرام غزلستان بپیوندید:

     


© استفاده از مطالب سایت غزلستان در جهت نشر شعر و غزل فارسی توصیه می شود.